![]() |
![]() |
|
|
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش مي کردي
میدونم که میدونی چقدر دوست دارم... میدونم که همیشه سختی و دردسر دارم.میدونم که تحمل همه اینا مال خوبیته امروز چشمات خسته بود اما مثل همیشه خوب بودی دوست دارم همه وجود من.تک ستاره من.نی نی من.جوجوی من |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 22:34 توسط زلزله |
|
|
اجازه هست؟ اجازه هست عشق تورو تو کوچه ها داد بزنم ؟ پیش نگاه عاشقت چشمامو قربونیش کنم
آره عزیز اجازه هست قصه ام را با انتظار با تو ادامه بدم ؟!
منتظرم به قاصدك از تو خبر بياره
بي تو يه برگ زخمي ام اسير دست اجل
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 19:56 توسط زلزله |
|
|
بخوانید و بهش فکر کنید
چه قدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت گرفته به جاش یه زخم همیشگی به قلبت هدیه داده زل بزنی
و به جای اینکه لبریز کینه نفرت بشی ـ حس کنی هنوزم دوسش داری چه قدر سخته دلت بخواد سرتو باز به دیوار تکه بدی که یـک بار زیر آوار غورورش همه وجودت له بشه چه قدرسخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیز جز سلام نتونی بهش بگی چه قدر سخته وقتی پشتـت بهشه دونه های اشک صورتت رو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوز دوسش داری چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگران ببینی
و هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت زیر لب آروم بگی گل من باغچه نو مبارک |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 13:7 توسط زلزله |
|
|
دارم از تو می نویسم یادمه یه روز شدی محرم رازم گفتی من سنگ صبورت راستی راستی تو همون سنگ صبوری؟! یادمه روز اوّل که نگاهت به نگاه من گره خورد آروم آروم اومدی تو قلب من شدی اون مرغ سحر تو شب تاریک خیالم صد طناب آرزو یادمه به من میگفتی ولی افسوس اومدی یه روز و گفتی: "که دیگه دوسِت ندارم می دونی ابر اندوه به دلم سایه کشید من و تنهایی و شبهای دراز راستی راستی تو همون سنگ صبوری؟! من نمی دونم رنگ دلم چه رنگیه؟ سیاهیه، سفیدیه؟ من نمی دونم که عشق چیه؟ عاشق کیه؟ حیا چیه؟ بی حیا کیه؟ من نمی دونم کی میمیرم؟ کجا و چه جوری باید تو خاک بمونم؟ دارم از تو می نویسم
اگه دوست داشتی بگو بازم بگم
یادته همیشه میگم از یه چیزی می ترسم.می ترسم یه دفعه بزاری بری.میترسم منو با این همه عشق تو قلبم تنها بزاری؟؟؟؟؟؟ حالا این همش حرف دلمه.نی نی منی بخون تا بدونی چی میگم.... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 18:57 توسط زلزله |
|
|
بي تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم
فریدون مشیری |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 21:46 توسط زلزله |
|
|
ای عزیز ترین کسم همنفسم بیا تو بشکن قفسم بتونم پر بگیرم تو آسمون به اوج خواستن برسم می خوامت از دل و جون ای مهربون به شور عشقمون قسم خواستنم زبونی نیست از ته دل خیلی برات دلواپسم پر پرواز منی یار دم ساز منی تو گل نازمنی وقتی از عشق می خونم شور آواز منی نغمه ساز منی نغمه ساز منی همه وجود من پر از خواستن توست اوج زندگیم همیشه لحظه دیدن توست توی واپسین نفس تو به داد من برس ای امید زندگی ای مرا تو همنفس ای مرا تو همه کس
شدی اوای سازم .شدی راز ونیازم.شدی ماوا ومسکن.واسه قلب بی پناهم.میدونی عاشق هستم .توی عشق صادق هستم.برای با تو بودن. چه سدهایی شکستم.تویی تو نازنینم .تو ای شور آفرینم دوست دارم نی نی ناز خودم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 20:55 توسط زلزله |
|
|
یارخوب و مهربونم میخوام دستات و بگیرم حرفای نگفته ام وازتودلم بیرون بریزم بگم عشقت تا قیامت توی قلبم خونه کرده برق اون چشمای نازت دلم و دیوونه کرده بگم نقش دوتا چشمات هک شده تو آسمونم دلبرنازوقشنگم سرتو بذارروشونم یادتو بامنه هرجا چه تو بیداری چه تو خواب این دل دیوونه ی من می زنه واست چه بی تاب وقتی می شنوم صداتو دل توی سینه می لرزه یه کلام عاشقونه ات به همه دنیا می ارزه می گذرن به سرعت باد لحظه ها وقتی که هستی نمی دونی چه شیرینه وقتی روبه روم نشستی شب من سحر نمیشه اگه نشنوم صداتو اگه یک روزم نبینم رنگ زیبای نگاتو |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 14:12 توسط زلزله |
|
|
قصه ی آن دختر را می دانی ؟ که از خودش تنفر داشت که از تمام دنیا تنفر داشت و فقط یکنفر را دوست داشت دلداده اش را و با او چنین گفته بود « اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم عروس حجله گاه تو خواهم شد » *** و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد و دختر آسمان را دید و زمین را رودخانه ها و درختها را آدمیان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست *** دلداده به دیدنش آمد و یاد آورد وعده دیرینش شد : « بیا و با من عروسی کن ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام » *** دختر برخود بلرزید و به زمزمه با خود گفت : « این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ » دلداده اش هم نا بینا بود و دختر قاطعانه جواب داد: قادر به همسری با او نیست *** دلداده رو به دیگر سو کرد که دختر اشکهایش را نبیند و در حالی که از او دور می شد هق هق کنان گفت « پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »
کاش همه عشقای این دورو زمونم اینجوری بود اما.... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 12:32 توسط زلزله |
|
|
دوستم داشته باش
یه قول بهم میدی؟؟؟؟؟ قول میدی همیشه مثل همین الان دوستم داشته باشی؟؟؟؟ قول میدی نی نی ناز خودم؟؟؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 19:42 توسط زلزله |
|
|
می روی ز آغوشم، پیش من نمی مانی
بعد رفتنت این دل، دل نشد برای من
یادگاریت اما، این دو چشم بارانی
دلخوشم به دیدارت، لحظه ای شده حتی
گفته بوده ام روزی، خون به دل تو می مانی
سهم من ز دیدارت، هرزمان همین بوده است
خنده های مصنوعی، گریه های پنهانی
قسمت تو از دنیا، هر چه عشق و خوبی بود
سهم من ولی یک زخم، آن چنان که می دانی
من شبیه یک کولی، دوره گرد قلب تو
قلب من ولی قصریست، تو همیشه مهمانی
زل زدن به چشمانت، عادتم شده انگار
زل بزن به چشمانم، ای که نور چشمانی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 13:37 توسط زلزله |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بدون يادتوقلبم كويرخواهدشد
بمان هميشه كه بي تونسيم غمناكست تمام كلبه چشمم تمام شهردلم زقطره قطره باران اشك نمناكست قسم به نغمه باران بمان بهانه من بدون توتپش افتاب كمرنگ است به هركجاكه روي هرزمان وهرلحظه دلم براي نگاه توتنگ است زسقف نيلي چشمم چكيدقطره هاي اشك توراقسم به شقايق بمان بهانه من |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1385 بهمن 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
عمومی يادداشتهای شخصی شعر و مطالب زیبا عکس کامپیوتر و IT |
|
RSS
|