تبليغاتX
دنیای کوچک من

 

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش مي کردي
تمامي ذرات وجودت عشق را فرياد مي کرد
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم چشمهايم را مي شستي
و اشکهايم را با دستان عاشقت به باد مي دادي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من مي دوختي
تا من بر سکوت نگاه تو
رازهاي يک عشق زميني را با خود به عرش خداوند ببرم
اي کاش مي دانستي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم هرگز قلبم را نمي شکستي
گر چه خانه ي شيطان شايسته ي ويراني است
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم لحظه اي مرا نمي آزردي
که اين غريبه ي تنها , جز نگاه معصومت پنجره اي
و جز عشقت بهانه اي براي زيستن ندارد
اي کاش مي دانستي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم همه چيز را فدايم مي کردي
همه آن چيز ها که يک عمر بخاطرش رنج کشيده اي
و سال ها برايش گريسته اي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
همه آن چيز ها که در بندت کشيده رها مي کردي
غرورت را ...... قلبت را ...... حرفت را
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
دوستم مي داشتي
همچون عشق که عاشقانش را دوست مي دارد
کاش مي دانستي که چقدر دوستت دارم
و مرا از اين عذاب رها مي کردي
اي کاش تمام اينها را مي دانستي

 

میدونم که میدونی چقدر دوست دارم...

میدونم که همیشه سختی و دردسر دارم.میدونم که تحمل همه اینا مال خوبیته

امروز چشمات خسته بود اما مثل همیشه خوب بودی

دوست دارم همه وجود من.تک ستاره من.نی نی من.جوجوی من



+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 22:34  توسط زلزله | 

اجازه هست؟ 

اجازه هست عشق تورو تو کوچه ها داد بزنم ؟
رو پشت بوم خونه ها اسمتو فریاد بزنم؟

 
اجازه هست مردم شهر قصه مارو بدونن
اسم منو عشق تورو توی کتابا بخونن

 
اجازه هست که قلبمو برات چراغونش کنم 

پیش نگاه عاشقت چشمامو قربونیش کنم

 
اجازه می دی تا ابد سر بزارم رو شونه هات
روزی هزارو صد دفعه بگم که می میرم برات

 
اجازه می دی که بگم حرف عاشقانه هام تویی
دلیل زنده بودنم درد ترانه هام تویی

 
اجازه  دارم به همه بگم که تو مال من 
 ستارها اینو میگه که تو اقبال منی 

 
اجازه هست جار بزنم بگم چه قدر دوست دارم
بگم می خواهم بخاطرت سر به بیابون بذارم 


اجازه تو دست تو اجازه من دست تو
خنده من خنده تو شکست من شکست تو 

  

آره عزیز اجازه هست قصه ام را با انتظار با تو ادامه بدم ؟!

 

منتظرم به قاصدك از تو خبر بياره
به قاصدك كه با خودش عطر تنه تو داره


بياد و همراه خودش تو اين شباي بی کسی 
خورشيد چشماي تو رو تو اينه ها بياره


بودن تو مثل نفس نبودنت مثل مرگ

بي تو يه برگ زخمي ام اسير دست اجل


يه نيمه جونم تو بياتو بيا كه از تو جون بگيرم
يه بي نشوني كه مي خوام از تو نشونه بگيرم


حالا كه تمومه لحظه هامو انتظار تو پر كرده برگرد
واي ازاين لحظه هايي كه توي انتظارت دلم بي تو سركرد 
 


تومثل یك معجزه ي حقيقي
تو لحظه هاي بيم و نا اميدي


كه در غروب آخرين دقايق
از آسمون به داد من رسيدي


من
آخرين اميد اين نگاهو
به لحظه ي اومدن تو بستم


بيا كه در نهايت صداقت
به انتظار ديدنت نشستم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 19:56  توسط زلزله | 

بخوانید و بهش فکر کنید

چه قدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت گرفته 

به جاش یه زخم همیشگی به قلبت هدیه داده زل بزنی 

و به جای اینکه لبریز کینه نفرت بشی ـ حس کنی هنوزم دوسش داری

چه قدر سخته دلت بخواد سرتو باز به دیوار تکه بدی که یـک بار زیر آوار غورورش همه وجودت له بشه

چه قدرسخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی

اما وقتی دیدیش هیچ چیز جز سلام نتونی بهش بگی

چه قدر سخته وقتی پشتـت بهشه دونه های اشک صورتت رو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی

تا نفهمه هنوز دوسش داری 

چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگران ببینی 

و هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت زیر لب آروم بگی

گل من باغچه نو مبارک

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 13:7  توسط زلزله | 

دارم از تو می نویسم
تو که چند روزه نگات سنگین شده
غصه های دل من برات تکراری شده

یادمه یه روز شدی محرم رازم
اومدی بر سر راهم

گفتی من سنگ صبورت
بگو هر چی درد مونده توی جونت

راستی راستی تو همون سنگ صبوری؟!
اونکه جون میداد به روحم؟!
امید تازه میداد به فکر و جونم؟!
راستی راستی تو همون سنگ صبوری؟!
تو که چند روزه نگات سنگین شده؟!

یادمه روز اوّل که نگاهت به نگاه من گره خورد
یه دفعه شعله خاموش دلم باز دوباره روشن شد

آروم آروم اومدی تو قلب من
خونه کردی میون دل من

شدی اون مرغ سحر تو شب تاریک خیالم

صد طناب آرزو
آرزوی داشتن یه همدمی
همدم پاک و ساده ای
به در خونه ی دل بستم و بافتم

یادمه به من میگفتی
که فقط تو "جونمی"
"دوستم داری"
"می خوای بیای به دیدنم"
"ندیده عاشقم شدی"

ولی افسوس
نمی دونم چرا یهو عوض شدی؟!
تو که تنها محرم رازم بودی
یهو بی وفا شدی
غریب ناشناس شدی

اومدی یه روز و گفتی:

"که دیگه دوسِت ندارم
دیگه نیستی امید و آرزویم
تو یه دندون لقی
باید کشیدِت
تا نباشی دیگه آزار وجودم
باید بدونی
اونیکه من میخوام، یه عمره دنبالش میگردم، تو نیستی"

می دونی
خیلی آسون همه حرفاتو زدی
ندونستی که شکست این دل من
له شدش غرور من

ابر اندوه به دلم سایه کشید
اشک غصه به چشَم سرمه کشید

من و تنهایی و شبهای دراز
من و اندوه دل و راز و نیاز

راستی راستی تو همون سنگ صبوری؟!
تو که چند روزه نگات سنگین شده؟!
من نفهمیدم که راستی راستی تو کی هستی؟ کجا هستی؟
ولی
دوست دارم اگه روزی اومدی به دیدنم
بهت بگم:

من نمی دونم رنگ دلم چه رنگیه؟ سیاهیه، سفیدیه؟
ولی
میدونم رنگ تپشهاش واسه خاطرات تو بوده

من نمی دونم که عشق چیه؟ عاشق کیه؟ حیا چیه؟ بی حیا کیه؟
ولی
میدونم شوری اشک چشمام واسه دوری از تو بوده

من نمی دونم کی میمیرم؟ کجا و چه جوری باید تو خاک بمونم؟
ولی
میدونم خوبه یه روزی با دست تو به زیر خاک عشق بپوسم

دارم از تو می نویسم
تو که چند روزه نگات سنگین شده
غصه های دل من برات تکراری شده

اگه دوست داشتی بگو بازم بگم
که هنوز دوسِت دارم
تو قلبمی
برای خوشبختیتم دعا کنم

 

یادته همیشه میگم از یه چیزی می ترسم.می ترسم یه دفعه بزاری بری.میترسم منو با این همه عشق تو قلبم تنها بزاری؟؟؟؟؟؟

حالا این همش حرف دلمه.نی نی منی بخون تا بدونی چی میگم....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 18:57  توسط زلزله | 

بي تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و درآن خللوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب آيينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا كه دلت با دگران است
تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو به سنگ زدي من رميدم نه گسستم
بازگفتم كه نتو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي دردامناندوه كشيدم
نگسستم نرميدم ...ـ
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم ...

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 21:46  توسط زلزله | 

ای عزیز ترین کسم

همنفسم

بیا تو بشکن قفسم

بتونم پر بگیرم

تو آسمون

به اوج خواستن برسم

می خوامت از دل و جون

ای مهربون

به شور عشقمون قسم

خواستنم زبونی نیست

از ته دل

خیلی برات دلواپسم

پر پرواز منی

یار دم ساز منی

تو گل نازمنی

وقتی از عشق می خونم

شور آواز منی

نغمه ساز منی نغمه ساز منی

همه وجود من

پر از خواستن توست

اوج زندگیم همیشه

لحظه دیدن توست

توی واپسین نفس

تو به داد من برس

ای امید زندگی

ای مرا تو همنفس

ای مرا تو همه کس

 

 

شدی اوای سازم .شدی راز ونیازم.شدی ماوا ومسکن.واسه قلب بی پناهم.میدونی عاشق هستم .توی عشق صادق هستم.برای با تو بودن. چه سدهایی شکستم.تویی تو نازنینم .تو ای شور آفرینم 

دوست دارم نی نی ناز خودم

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 20:55  توسط زلزله | 

یارخوب و مهربونم میخوام دستات و بگیرم 

حرفای نگفته ام وازتودلم بیرون بریزم

بگم عشقت تا قیامت توی قلبم خونه کرده

برق اون چشمای نازت دلم و دیوونه کرده

بگم نقش دوتا چشمات هک شده تو آسمونم

دلبرنازوقشنگم سرتو بذارروشونم

یادتو بامنه هرجا چه تو بیداری چه تو خواب

این دل دیوونه ی من می زنه واست چه بی تاب

وقتی می شنوم صداتو دل توی سینه می لرزه

یه کلام عاشقونه ات به همه دنیا می ارزه

می گذرن به سرعت باد لحظه ها وقتی که هستی

نمی دونی چه شیرینه وقتی روبه روم نشستی

شب من سحر نمیشه اگه نشنوم صداتو

اگه یک روزم نبینم رنگ زیبای نگاتو

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 14:12  توسط زلزله | 

قصه ی آن دختر را می دانی ؟

که از خودش تنفر داشت

که از تمام دنیا تنفر داشت

و فقط یکنفر را دوست داشت

دلداده اش را

و با او چنین گفته بود

« اگر روزی قادر به دیدن باشم

حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم

عروس حجله گاه تو خواهم شد »

***

و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد

که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد

و دختر آسمان را دید و زمین را

رودخانه ها و درختها را

آدمیان و پرنده ها را

و نفرت از روانش رخت بر بست

***

دلداده به دیدنش آمد

و یاد آورد وعده دیرینش شد :

« بیا و با من عروسی کن

ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »

***

دختر برخود بلرزید

و به زمزمه با خود گفت :

« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »

دلداده اش هم نا بینا بود

و دختر قاطعانه جواب داد:

قادر به همسری با او نیست

***

دلداده رو به دیگر سو کرد

که دختر اشکهایش را نبیند

و در حالی که از او دور می شد

هق هق کنان گفت

« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »

کاش همه عشقای این دورو زمونم اینجوری بود اما....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 12:32  توسط زلزله | 

دوستم داشته باش
که تو را می خوانم، که تو را می خواهم.
دوستم داشته باش

که تويی در نگهم، تو نوايم هستی
دوستم داشته باش.
چون تو را می يابم، آســــــــمان فرش من است

رود ســـــــرمست من است.
من تو را می جويم، با سرانگشت دلم روح پر نقش تو را می پويم

شــــادم از اين پويش، مستم از اين خواهش.
آه اگر پلک زنم

نکند محو شوی!
آه اگر گريه کنم

نکند پردهء اشک، نقش زيبايت را اندکی تيره کند!
از رهی می ترسم، که تو همراه نباشی با من

از شبی در خوفم، که صدايت برود، دور شود از گوشم.
آه، آن شب نرسد

يا اگر خواست رسيد، من به آن شب نرسم

 

 

یه قول بهم میدی؟؟؟؟؟

قول میدی همیشه مثل همین الان دوستم داشته باشی؟؟؟؟

قول میدی نی نی ناز خودم؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 19:42  توسط زلزله | 

می روی ز آغوشم، پیش من نمی مانی

بعد رفتنت این دل، دل نشد برای من

یادگاریت اما، این دو چشم بارانی

دلخوشم به دیدارت، لحظه ای شده حتی

گفته بوده ام روزی، خون به دل تو می مانی

سهم من ز دیدارت، هرزمان همین بوده است

خنده های مصنوعی، گریه های پنهانی

قسمت تو از دنیا، هر چه عشق و خوبی بود

سهم من ولی یک زخم، آن چنان که می دانی

من شبیه یک کولی، دوره گرد قلب تو

قلب من ولی قصریست، تو همیشه مهمانی

زل زدن به چشمانت، عادتم شده انگار

زل بزن به چشمانم، ای که نور چشمانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 13:37  توسط زلزله | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
بدون يادتوقلبم كويرخواهدشد

بمان هميشه كه بي تونسيم غمناكست

تمام كلبه چشمم تمام شهردلم

زقطره قطره باران اشك نمناكست

قسم به نغمه باران بمان بهانه من

بدون توتپش افتاب كمرنگ است

به هركجاكه روي هرزمان وهرلحظه

دلم براي نگاه توتنگ است

زسقف نيلي چشمم چكيدقطره هاي اشك

توراقسم به شقايق بمان بهانه من


نوشته های پیشین
اسفند 1385
بهمن 1385
آرشیو موضوعی
عمومی
يادداشتهای شخصی
شعر و مطالب زیبا
عکس
کامپیوتر و IT
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM